سلام

جاتون خالی یه مشهد خوب و عالی رفتم. خلوت و خوب. با کلی لذت. البته اقا مهدی اقایی ما را بسته بود به گاری. اقای عباد هم سر کار کردن امیرعباس(بچه 3 ماهه شون که خیلی ناز بود) گریه می کرد و اشان هم در می رفت. امیر خان طاهری هم که برای 1 ساعت خوابیدن باید 20 دقیقه فک می زدی تا می خوابید و مشکات هم که با من بسیار با احترم حرف می زد و بچه های اردو که خیلی خوب و مثبت بودند. این حسین و فربد و علی محمد هم برگشتنه 3 ساعت در مورد حضرت امام با من بحث کردند(دمشون گرم. سال 2 بودند ولی بیشتر از خیلی از دانشجوها حالیشون می شد)

سال نامه(به علتی بعضی وقایع گفته نمی شود. به خصوص دوران قبل از کنکور)

امسال سال سختی بود. عید که ما در اردوی کانون داشتیم درس می خواندیم برای کنکور.  در ضمن بحث می کردیم برای موسوی و ملت را متقاعد می کردیم که موسوی همون خاتمی بلکه بهتر. اردیبهشت ما هر لحظه می رفتیم تو انترنت تا ببینیم که چه اتفاقی افتاده. درس می خواندیم. ستاد نمی رفتیم ولی آدرس ستاد را مثل کف دستم بلد بودم. موچ بند سبزی که مادرم برام با کانوا درست کرده بود بستیم. میزان حضور مادرم در خانه به علتی کم شده بود. اعلامیه پخش می کردیم. تو کتابخانه با ملت بحث می کردیم. البته به همین دلیل دیگه نرفتم کتابخانه که درس بخوانم. مناظره دیدیم. عاشق میرحسین شدیم. رای دادیم. رایمون را خوردن. نرفتم تظاهرات چون کنکور داشتم. گریه کردیم و بیانیه خوندیم. کنکور دادیم. خوب ندادیم ولی راحت شدم.وبلاگ زدم. رفتم برای خوارزمی و مسابقاتش. سیاسی هم بودم. با امیر خان طاهری اشنا تر شدیم. برای محرم خیز گرفتم. نتایج کنکور آمد. ناراحت شدم ولی زود نا راحتی از بین رفت رضایت امد جایش. رشته مدیریت صنعتی. رشته ای که هم ریاضی است و هم انسانی. هنوز خبرهای اعتراضات را دنبال می کردم. خواندن روزنامه ها را. حیات نو می خواندم. از رباتیک حذف شدیم. انجمن رباتیک مدرسه ایجاد کردم. دوست عزیزم رفت(حامد) تهران. شروع کردم رفتن به ورزش. ورزش زیبای تنیس. مربی من هم چپی بود خفن. با هم ورزش می کردیم و بحث سیاسی می کردیم. عضو شورای سیاست گزاری محرم شدم.وبلاگم فیلتر شد. اومدم اینجا. 13 آبان دستگیر شدم. دستگیری من را متحول کرد. از یک خبر خوان من را به یک مقاله خوان تبدیل کرد. نسبت مرجعم تردید پیدا کردم. علاقه مند ایت الله منتظری شدم. محرم دهنم از کار اجرایی صاف شد. ایت الله منتظری از این دنیای حقیر آزاد شد و ما را غمگین کرد که چرا دیر شناختیمش. کتاب می خواندم. با سید صالح دوباره آشنا شدم. ترم را تمام کردم. اولین نوشته جدی خودم را نوشتم. رباتیک مدرسه کمرم را خم کرد. روزنامه های مورد علاقه ام یکی پس از دیگری توقیف شد. گاو پیشونی سبز دانشکده شدم. مقاله من تو نشریه باران چاپ شد. پدرم در اومد 25 مجله فروختم. با ندرسه مشهد رفتم. و امروز هم اینجام. چندی مانده به پایان سال دارم بلاگم را آپ می کنم. سال بود پر از لحظه ها شیرین. به نقل حضرت زینب «ما رائت الاجمیلا»